منسوجات و یک حکایت
امروز داشتم مجله هالی ورق میزدم مدام با خودم درگیر بودم که چرا نباید بر زبان انگلیسی تسط داشت باشم که ناگهان تصویری از سلطان سلیمان منو به خودش جذب کرد داشتم در بین واژه های ناشناس میگشتم تا شاید واژه ای آشنا پیدا کنم و مطالبی راجع به این عکس دستگیرم بشه که رسیدم به واژه textile (منسوج) که منو به یاد خاطره ای انداخت که به سال 90 برمیگردد:
سر کلاس استاد صالح علوی بودیم همه در تلاش جزوه نویسی از بین سخنان استاد بودیم که استاد گفتند: میدونید که منسوجات شامل چه چیز هایی میشود؟ و منتظر پاسخ خود بودند که از ردیف اول دانشجویی پاسخ داد : بله استاد یعنی لوازم آشپزخانه نام بردن این واژه همان و بهم ریختن کلاس همان! خلاصه این ماجرا شدن نقل مجالس بچه ها (البته بماند که از این نوع سوتی ها زیاد میدادند و خودشون هم همه جا تعریف مکنند:D) خلاصه این که الان دوسال و اندی از این ماجرا گذشت و تقریبا به جمع جعبه خاطرات ذهنمون پیوست.
ولی چیزی که منو به فکر واداشت این بود که همین دانشجوی که همه بهش میخندیدن و همچنان هم همه فکر میکنند چیزی بارش نیست الان شده شده شاگرد اول ورودی ما و دیگر درجات که بهتر این هست که نگویم (بماند که چطور به این درجه رسید)
پ ن : من به این نتیجه رسیدم که کاش ما جماعت ایرانی به جای خندیدن به اشتباهات دیگران بیایم و بهم کمک کنیم درجه فهم و منطق هم رو بالا ببریم.
نمونه این داستان زیاد رخ میده و چه حیف که عبرت نمیشه
با عرض پوزش دنبال پند واندرزی مصداق این موضوع بودم که ذهنم من رو یاری نکرد!!
باشد تا رستگار شویم !